|
سلام... + نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 3:0 قبل از ظهر توسط هیچکس |
روح در جسمم پير گرديد و ديگر جز خيال سال ها چيزي نخواهد ديد اگر آرزوهايم فاش گردد از عصاي صبرم مدد خواهم جست پيش از آنكه به چهل سال رسم آرزوها از من گريزانند اين است حال من پس اگر پرسند: چه بلايي بر سر او آمد؟ بگوييد: گرفتار جنون است و گر به دنبال چاره بودند بگوييد: با مرگ درمان خواهد شد + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 2:41 قبل از ظهر توسط هیچکس |
راه من به سوي فردا كجاست؟ كيست آنكه مرا آگاه كند؟ شايد آرامش خود را در ميان ستارگان يابم زيرا گذشته ام گرفتار ظلمت بود و گويا بار سنگيني بودم بر دوش زندگاني جبران خلیل جبران + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 5:58 بعد از ظهر توسط هیچکس |
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت عیدتون مبارک + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 4:3 بعد از ظهر توسط هیچکس |
بچگيّا يادت هست، بازيا اشكنك داشت گفتن نريم توپ بازي، چون شيشه مون ترك داشت بچگيّا يادت هست، رفتيم تو حوضِ ماهي مامان تو بهم گفت، خير نبيني الهي بچگيّا يادت هست، تيومدي به بازي گفتم بيام تو كردي، بهم زبون درازي .... + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 4:34 قبل از ظهر توسط هیچکس |
زيبايي ام را پاياني نيست + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 4:27 قبل از ظهر توسط هیچکس |
آب از ديار دريا، با مهر مادرانه، آهنگ خاك مي كرد ! برگرد خاك ميگشت گرد ملال او را از چهره پاك مي كرد، از خاكيان، ندانم ساحل به او چه مي گفت كان موج ناز پرورد، سر را به سنگ مي زد خود را هلاك مي كرد ! + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 4:34 قبل از ظهر توسط هیچکس |
امشب تمام آینه ها را صدا کنید سحرگاه اجابت است رو به سوی خدا کنید ای دوستان آبرومند نزد حق در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 6:45 بعد از ظهر توسط هیچکس |
خروش و خشم توفان است و، دريا، به هم مي كوبد امواج رها را . دلي از سنگ مي خواهد، نشستن، تماشاي هلاك موج ها را! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 5:16 بعد از ظهر توسط هیچکس |
چاک از يک مزرعهدار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد. .... + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 2:19 قبل از ظهر توسط هیچکس |
به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت.! + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 2:8 قبل از ظهر توسط هیچکس |
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 4:35 بعد از ظهر توسط هیچکس |
گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم، منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم، ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم، تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 2:24 قبل از ظهر توسط هیچکس |
در كوره راه گمشده ي سنگلاخ عمر مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 2:53 قبل از ظهر توسط هیچکس |
اِنقد كوچيك بود دنيا كه، فقط ما توش جا مي شديم مجنون يه شب جرأتشو مي داد امانت دسِ تو اونوقت ما تا آخرِ عمر راهي صحرا مي شديم اگر ما اون جوري بوديم نياز به قايقي نبود آروم سوارِ موجاي بلندِ دريا مي شديم + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 10:21 بعد از ظهر توسط هیچکس |
دل ساده برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها كيش كن كه قند شهر دروغي بيش نبوده است حسین پناهی + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 3:34 قبل از ظهر توسط هیچکس |
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت جز گل خشكيده اي و برق نگاهي از تو در اين گوشه يادگار ندارم .... + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 2:40 قبل از ظهر توسط هیچکس |
در باغي رها شده بودم. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 5:48 بعد از ظهر توسط هیچکس |
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ شب ها كه مي ريخت، خون شقايق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران .... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 5:27 بعد از ظهر توسط هیچکس |
همه مي پرسند: ..... ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 6:23 بعد از ظهر توسط هیچکس |
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 6:18 بعد از ظهر توسط هیچکس |
دلم مي خواد كه پيشتون يه روزي زانو بزنم شما تو قايق بشينيد من ولي پارو بزنم دلم مي خواد يه روزي كه رد مي شيد از تو كوچمون فقط بذاريد بيام و كوچه رو جارو بزنم دلم مي خواد خودم بيام اسفند و كُندر بيارم دور ضريح چشماتون گُلاي شب بو بزنم ..... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 5:16 بعد از ظهر توسط هیچکس |
هر زمان که عشق اشارتی کرد در پی او بشتابید. وقتی که عاشق می شوید مگویید "خداوند در قلب من است " بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم ... ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 4:33 بعد از ظهر توسط هیچکس |
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما ...... ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:44 قبل از ظهر توسط هیچکس |
در جوانی غصه خوردم هیچ كس یادم نكرد * در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نكرد * آتش عشقت چنان از زندگی سیرم نمود * آرزوی مرگ كردم مرگ هم یادم نكرد + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:37 قبل از ظهر توسط هیچکس |
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:15 قبل از ظهر توسط هیچکس |
کنار ساعت شماطه دار تنهایی + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:13 قبل از ظهر توسط هیچکس |
زندگي حکايت مرد يخ فروشي است . . . که وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟ + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:10 قبل از ظهر توسط هیچکس |
کرگردن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد . کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ... دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست. ....... ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:8 قبل از ظهر توسط هیچکس |
خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 6:21 بعد از ظهر توسط هیچکس |
|
| ||||||